تبليغاتX
ئاسۆ

ئاسۆ

وب نوشت نوجوان

رسانه ی ما!

سلام. امروز میخوام درمورد صداوسیمای سنندج حرف بزنم.

ما هر روز سرویسمون از جلوی صداوسیمای سنندج رد میشه. من فقط یک بار رفتم صداوسیما. کلاس چهارم بودم .برای برنامه ی برترین ها، من و یکی دیگه از بچه های مدرسه مون رو انتخاب کردن و توی خردادماه بود که رفتیم اونجا. برنامه رو ضبط کردن و بعدش هم کارگردان اومد و سه بار گفت :عالی بود، عالی بود.خیلی خوب. یه هفته من هر روز برنامه ی کودک شبکه ی کردستان رو نگاه کردم ، ولی هیچ خبری نبود. آخرش هم یه روز پخش شد، اما خودم ندیدم و آشناهامون که دیده بودن ، گفتن که خوب بوده!

شبکه ی کردستان فقط یه شماره برای شهر سنندج داره و اگه بخوای درمورد برنامه ای نظر بدی ، باید در حین پخش اون برنامه زنگ بزنی ؛ یعنی شماره اش انعطاف پذیره و موقع پخش هر برنامه ای شماره مختص اون برنامه میشه! یک سال و نیم بعد از اون ماجرا من یه بار زنگ زدم به اونجا، در حین پخش برنامه کودکش. یه چیزهایی گفتم ،ولی چون خیلی حرف هام رک بود، اون مرده که جواب تلفن رو داد، خیلی ناراحت شد. من گفتم : چرا کردی حرف نمی زنید؟چرا مجری ها جیغ میزنن ؟ چرا از یه بچه به عنوان مجری استفاده نمی کنید و... . چون اعتماد به نفسم خیلی زیاد بود ، گفتم اگه بخواید من می تونم مجری شم! اون هم تشکر کرد و گفت: اگه لازم داشتیم، خبرتون می کنیم!

از اینا که بگذریم، به نظر من صداو سیمای کردستان جای نقد خیلی خیلی زیاد داره و شاید خیلی کم بتونیم نقطه قوتی پیدا کنیم. با توجه به همه ی اینا ، شبکه ی کردستان ، شبکه ی نمونه ی استانی شد!! ( معلوم نیست ، شبکه های استان های دیگه چه جورین!) .

1.تنها شبکه هایی که الان مجری دارن تا برنامه ها رو معرفی کنن ، شبکه ی کردستان و شبکه ی دو هستن .( درمورد شبکه ی دو شک دارم . چون من خیلی وقته که رسانه ی ملی رو نگاه نمی کنم. قبل از انتخابات فکر کنم ، مجری داشت ،حالا رو نمی دونم !) فکر می کنم این کار ( معرفی برنامه توسط مجری ) فقط برای وقت پر کردنه و هیچ خاصیت دیگه ای نداره.

2. شبکه ی کردستان در 3 نوبت 15 دقیقه ای خبر پخش میکنه. دو نوبت اول و آخر به زبان فارسین و نوبت وسط هم به زبان کردی. من قبلا گفته بودم که اصلا روی کرد تعصب ندارم. اما اینجا دیگه باید بگم که چون 99 % مردم استان کرد هستن ،چرا 2 نوبتش فارسیه و یک نوبتش کردی ؟

3.برنامه ی کودک و البته نوجوان شبکه ی کردستان ، کلا به زبان فارسیه. هیچ کس حق نداره ، حتی یک کلمه کردی حرف بزنه.  ( وقتی برای برنامه ی کودک زنگ زدم و گفتم چرا کردی حرف نمی زنید ؟ اون مرد گفت که کسایی در استان هستن که کردی بلد نیستن و باید فارسی حرف زد !! ولی نگفت که شاید بچه های کرد زبان فارسی بلد نباشن!).  از عروسک های خیلی زشتی توی برنامه استفاده می کنن که آدم وقتی بهشون نگاه میکنه ، حالش به هم می خوره. برنامه ی کودک و نوجوانش ، نه برای کودکه و نه برای نوجوان. برای افراد نوپا درست شده! وقتی کارتونی رو پخش میکنن ، فقط 5 دقیقه طول میکشه و احتمالا یک کارتون یک ساعت و نیمه ، باید یه فصل هر روز نگاهش کنی تا ببینی ، آخرش چی میشه !

4. یه برنامه ای هست ، به اسم «شه و به خیر کوردستان» ( یعنی شب بخیر کردستان ).  نمی دونم الان اسمش چیه. آخه هربار اسمش رو عوض میکنن ولی منظور همین شب بخیر کردستانه .این برنامه قبلا یه مجری داشت به اسم فرشا. ( اسمش اشرف بود ولی چون حرف های بی مورد و بی معنی زیاد میزد ، بهش می گفتن فرشا.) سرطان داشت و پارسال بود که فوت شد. بعد از اون مجری هایی اومدن که زیاد تودل برو نیستن. در واقع فرشا چون خیلی وقت بود که مجری این برنامه بود و همه میشناختنش، مردم خیلی دوستش داشتن. اما مجری هایی که تازه اومدن زیادی جالب نیستن ، به دلایل زیر:1. مجری ها سعی می کنن ، کردی حرف بزنن و از زبان کردی سورانی استفاده کنن ، اما اگه نمی کردن خیلی محترم تر بودن. کردی ای که اونا حرف میزنن، خیلی مسخره است. نه سنندجیه و نه سورانی ! حال آدم رو به هم میزنه. مثلا یه کلمه ی قلمبه ی کردی سورانی رو به کار میبرن و بعدش یه کلمه ی کاملا سنندجی و یا حتی بعضی وقت ها یه کلمه ی کردی قلمبه به کار میبرن و یه مترادف فارسی هم بعدش میگن! زبان کردی سنندجی واقعا شیرینه ، اما اگه کسی خوب بلد نباشه حرف بزنه ، اون داغون میشه.2.شعر خوندن این مجری ها خیلی عجیب غریبه. خب در واقع زیادی خودشون رو شلوغ میکنن. بعد خوب هم بلد نیستن شعر رو بخونن و... . 3. برای مثال الان دارن درمورد یه چیزی حرف میزنن و بعد از اون درمورد یه چیز بی ربط دیگه ای بدون مقدمه شروع میکنن به حرف زدن. وقتی که فرشا بود این دو مورد آخری زیادی اتفاق می افتاد.

5. درمورد سنی بودنم، تعصب ندارم. اما شبکه ی کردستان شبکه ای برای مردم کرد و برای مردم سنی. این شبکه مراسم هایی که به اهل تشییع ربط داره رو خیلی جدی میگیره. مثلا بار ها پیش اومده که قبل از شبکه های یک و دو و سه برای مثلا شهادت یک نفر آرم میذاره. خلاصه اینکه این شبکه کاملا دلخواه دولت ایرانه.

6. مشکل اساسی دیگه اینکه اشتباهات فاحش زیاد دارن تو نوشتن به زبان کردی! چیزهایی که یه بچه ی کلاس اول هم میتونه تشخیص بده و هیچ وقت شاید درست نشه.

7. یه برنامه به نام من ِ ایرانی هست. یه فردی میره پیش نخبگان شهر سنندج و درمورد همه چیزشون ازشون سوال میکنه. در آخر برنامه به زور مجبورشون میکنن در مورد ایران و پرچم و رهبر و... یه چیزهایی بگن که شاید باب میلشون نیست.

باید در آخر عرض کنم که یه نفری باید در صداوسیما باشه تا این کم و کاستی ها رو جبران و برای پیشرفتش تلاش کنه . اما کی؟

پ.ن: 13 آبان مچ بندم رو بستم و با افتخار تو خیابون راه میرفتم!

پ.ن آخر : ببخشید که این پست طولانی شد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:23  توسط   | 

سرطان موسیقی

خیلی ها معتقد هستند که موسیقی که در کردستان عراق رواج داره ، دیگه یک موسیقی تخصصی نیست.

الان دارم به یکی از آهنگ های مظهر خالقی گوش میدم. کسی اصلیتش سنندجیه! خالقی از اون دسته کسایی هستش که به خاطر همین رواج یافتن موسیقی عامه پسند و غیر تخصصی دیگه نمی خونه. شاید  این کار خالقی یک ضربه ی بزرگ به موسیقی کردی باشه  ، اما مطمئناً کسانی باید باشن که یه اعتراضی بکنن. متأسفانه مردم کردستان عراق به هرکس و ناکسی ( حتی اگه فقط یک آهنگ خونده باشه ) هنرمند میگن  و خوش بختانه مردم کردستان ایران برعکس اونا هستند و به هرکسی نمی گن هنرمند و به همین دلیل افرادی هستند که برای شهرت به کردستان عراق می رن. نمونه ی بارزش عزیز ویسی هستش.  البته هرکس که به اون جا رفت ، به این معنا نیست که مردم ایران بهش توجه ندارن. کسایی هستند مثل مظهر خالقی و یا شهین طالبانی که از این گروه مستثنی هستند.

عزیز ویسی یک خواننده ی جوانرودی است. ( جوانرود شهر عجیبیه. کسی رو داره مثل عزیز ویسی و همچنین کسی رو داره مثل رستگار رحمانی. ) نمی دونم از کی شروع کرده به خوندن . اما به نظرم یک معضل اساسی هستش. خب ایشون خیلی به خودشون می بالن. چون خیلی طرفدار دارن ( البته این رو نمی تونم انکار کنم.) و همچنین شعرهایی رو که می خونه ، خودش اونا رو سروده ( ؟) . چیزهایی که می خونه خیلی شاد هستند و اگر اونا رو توی ایران می خوند ، هیچ جا بجز عروسی راهش نمی دادن. در واقع ما در ایران به چنین افرادی می گیم لوتی و در عراق هم بهشون می گن هنرمند! شعرهایی که می خونن واقعاً بی معنی هستند و واقعاً آدم نمی تونه ربطی بین ابیاتش پیدا کنه! وقتی داره می خونه اصلاً نمی تونه حرکات خودش رو کنترل کنه و یک حرکات به شدت مضحک انجام می ده. نمی دونم کی ،  در روزنامه ی روژ هه لات درباره ی عزیز ویسی نوشته بود : نقش یک سرطان رو ایفا می کنه توی موسیقی کردی!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:25  توسط   | 

سلام.

1:سخته هر روز ساعت 6 صبح از خواب پابشیم  و بریم مدرسه. هیچ چیزی لذت بخش تر از خواب شب نیست! اما از همه سخت تر بودن توی یه کلاسیه ، دقیقا بغل دفتر! این واقعا فاجعه است! آدم احساس آزادی نمیکنه. به امید سال سوم که کلاسمون میره طبقه ی بالا!

2: 2 تا از دوستانم وابسته قبول شدن! قراره که ارشادشون کنم. باشد که سکته نکنن!

3:مسئله ی انتخابات باعث شد که امسال به هیچ کاری نرسم ! قرار بود کلی رمان بخونم! و قرار بود که کتاب های امسال رو هم یه دور بخونم . اما فقط تونستم آمادگی دفاعی رو تموم کنم!!البته به این نتیجه رسیدم که آمادگی دفاعی از هر کوشیار و خوش خوانی سختتره!

4:آقای حسینی ( لینک وبلاگش این بغل هست ) رفت. دبیر خوبی بود ، اما به شدت سخت گیر. امیدوارم که هر جا هستن ، سلامت باشن . فکر کنم بچه ها خوش حال شدن از رفتنش! چون واقعا اشک آدم رو درمی آورد. اما هرکی بیاد ،نمی تونه جاش رو پر کنه!! نمی دونم دبیر جایگزینش کیه. این هم شده برای ما دغدغه.

5: امیدوارم که یه سالی داشته باشم پر از نمره های خوب و کلی یادگرفتنی تازه! با کلی دوست های خوب و شلوغی های زیاد!

6:از چندتا از دبیرهایی که خیلی دوست داشتیم ، خواهش کردیم ( کل کلاس ) که دبیر کلاس ما بشن. اما مدیرمون باهامون لج کرده و هر دبیری که دلمون نمی خواست ، دبیر ما بشن رو برا ما انتخاب کرده! نمی دونم کیا دبیرامون هستن.

۷:عیدتون مبارک!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:53  توسط   | 

توی خانواده ی ما خیلی دو اسمی زیاد داریم! مثلا اسم بابام یه چیزیه ،  یکی دیگه هم توی فامیل همون اسم رو داره. یا دو تا سروه داریم! تا این جا زیاد مشکل نداره ، مشکل اینجاست که همه ی ما فامیلی مون رحمانیه! یعنی 2 تا سروه رحمانی  و... که معمولا برحسب سن شماره گذاری شدیم! حدودا 10 نفر میشیم که یک هم اسم دیگه داریم. یعنی 20 نفر!!قضیه ی این سمیه رحمانی 2 ی بغل هم همینه! این سمیه رحمانی رو نباید با اون یکی سمیه رحمانی اشتباه گرفت!حالا  این هم اسمی و فامیلی توی یه جاهایی هم مشکل ایجاد کرده! مثلا چند سال پیش ، فکر کنم کلاس 5 بودم یه نمایشگاهی این جا برگزار شد. من ، خواهرم و هم اسمش که اتفاقاً خیلی هم با هم صمیمی هستن رفتیم  بن بگیریم! بعد از حدوداً نیم ساعتی نوبت ما شد:

اون زن رو به خواهرم: اسمتون لطفاً ؟

خواهرم: .... رحمانی .

اون زن رو به دوست خواهرم: اسمتون ؟

دوست خواهرم: .... رحمانی

اون زن: جان؟؟ مسخره می کنید؟ برید پی کارتون. ما که بی کار نستیم.

خواهرم و دوستش : بابا به خدا راست میگیم. هردو تا مون .... رحمانی هستیم!

اون زن : کارت شناسایی!

خواهرم و دوستش هم کارت های دانشجویی شون رو نشون دادن ،  بعدش زنه باور کرد که اونا دروغ نمیگن!

 

البته این اتفاق ها خیلی زیاد می افته! مخصوصاً برای خواهرم و دوستش! مثلا یه یک بار دیگه هم یکی اس ام اس زد برای خواهرم که فلانی فردا باهات کار دارم! خواهرم که چون فهمیده بود که اشتباهی فرستاده ،  مسج زد و گفت اشتباه بوده. من اونی نیستم که منظورته! بعد از حدوداً 5 دقیقه باز هم همون فرد همون اس ام اس رو دوباره فرستاد!

خلاصه این که یکی از مشکلات ما این هم اسمی هاست و واقعاً نمی دونم چه جوری حل میشه!

پ.ن: نظرات من دارن یه دونه یه دونه کم میشن. امیدوارم که بلاگفا نظر منفی نداشته باشه!

پ .ن بعدی: محیا یه بازی ساخته. بازی اینجوریه که من یه تکه از کتابی که دوستش دارم رو می نویسم. با اسم نویسنده و اسم کتاب.

 

کتاب راز های هیساکو . نوشته ی یوشیکو اوچیدا . صفحه ی   77 :

« خانم هانا با لحن ملایمی گفت : " فکر می کنم وقتش رسیده باشد که هیساکو همه چیز را بداند. درست نمی گویم پدربزرگ؟"

فوسا به طرف هیساکو خم شد و با آرنج ضره ای به او زد.

قلب هیساکو به شدت می تپید. نگاهی به صورت پدربزرگ انداخت تا ببیند عصبانی است یا نه. »

 

پ .ن بعدی : به قول داداشم اینقدر گفتن استان کردستان امن ترین استان کشوره تا چشممون زدن. این جا تگزاس است. هر بچه ی قد و نیم قدی که پا میشه یه تفنگ دستشه! دیشب ماموستا برهان عالی رو ترور کردن. جلوی در خونه اش. چند روز پیش هم یه قاضی دیگه رو ! با وجود 7 تا تیر ، هنوز نمرده و تو کماست.

آدم جرأت نمی کنه بره بیرون. فردا ، پس فردا هم من و شمار و می کشن. بعد از چند روز یه نامه ای رو می نویسن و می گن : اشتباه شد. ما نمی خواستیم اونارو بکشیم! همون چیزی که برای پسرعمه ام پیش اومد! اگر دیدید بعد از سه ماه خبری از من نشد ، بدونید که مردم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:47  توسط   | 

از طرف محیا به یه بازی دعوت شدم:

دریا: آب!

قهوه:فال!

غرور:بده!

مدرسه:پویش!

دفتر مدیر:نرفتم تاحالا!

ریاضی: ترس از پیرا!

قرمه سبزی:عشق!

آهنگ:شجریان!

ماه رمضون:مسجد!

استخر:شیرجه!

آبگوشت:اَه!

روزنامه:اعتماد ملی!

کودکی:فردوس ، دوستم!

قزوین:رفتم تا حالا!

دروغ:احمدی نژاد!

لیسانس:مهندسی!

فوتبال:جام جهانی!

قانون:نداریم!

پرواز:توپولوف!

اشک:خوشم نمی یاد ازش!

ازدواج:نفرت!

وبلاگ:ئاسو!

شب:BBC

زندگی:بدک نیست!

عشق: !!!

هلو:کامران لنگرانی!

تحصیل:دکترا!

خارج:انگلیس و فرانسه!

خواب:عشق!

پیتزا:همبرگر!

اینترنت:زندگی!

مجلس:ششم!

سال88:مسخره!

کتاب:بابالنگ دراز!

کلم پلو:نخوردم تاحالا!

تقلب:انتخابات!

ایران: ای سرزمین پرگهر!

ایرانسل:0935!

مادر:زندگی!

جومونگ:نفرت!

فمنیسم:زن!

هرکسی که دوست داشت ، می تونه بازی کنه!

پ.ن:امشب شجریان مهمان برنامه ی دو روز اول صدای آمریکا بود. من واقعا و از ته دل متاسفم و می گم کاش که قبول نمی کرد . اولا مجری در حدی نبود که بتونه از استاد سوال بکنه. بعدش هم هر چیزی رو که از استاد پخش می کردن وسط کار اون رو قطع می کردن . این خیلی توهین بزرگی بود که استاد و به مخاطب ها! متاسفم. واقعا متاسفم.کاش قبول نمی کردن ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:48  توسط   | 

سفرت به خیر

« به کجا چنین شتابان؟» گون از نسیم پرسید

 « دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟»

« همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم»

« به کجا چنین شتابان؟»

« به هرآن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم»

« سفرت به خیر اما تو و دوستی ، خدارا/ چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،/ به شکوفه ها ، به باران / برسان سلام مارا»

 

آقای شفیعی کدکنی عزیز :حالا که از این کویر وحشت رفتی ، اگر اون جا شکوفه و بارانی رو دیدی سلام ما رو بهشون برسون!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 21:9  توسط   | 

سلام.

توی این دو هفته 2 تا کنسرت رفتم!

اولیش کنسرت ارکستر فیلارمونیک سنندج بود که همه ی موسیقی دان های مشهور سنندج توش بودن! مثل آقای خالد مبارکی و یا آقای امین رحیمی که استادم بودن !اعضای گروه 28 نفر بودن که 2 تا از اونا دختر بودن.

چند قطعه ای رو اجرا کردن که همه ی اونا کردی بودن و خواننده هاشون کسایی  بودن مثل ماموستا ماملی و مظهر خالقی . خب واقعا کنسرت چسبید و جای همه خالی!

دومین کنسرت هم کنسرت گروه ویان بود! ( و رو مثل  و مواد بخونید!) که مخصوص بانوان بود . اولش که رفتیم گوشی هامون رو ازمون گرفتن! کیفامون رو هم گشتن و همچنین بدنمون رو ! نمی دونم چرا ولی آدم بره کنسرت شجریان هم این طور باهاش برخورد نمی کنن! البته خب ما یه کار غیرفرهنگی کردیم! با MP3 کنسرت رو ضبط کردیم!همه گروه زن بودن و سازهاشون 2 تار ، 2 تا دیوان ،  یه کمانچه و یه دف بودن به علاوه ی یه خواننده!خواننده واقعا صداش خوب بود ولی مشکلش این بود که نمی تونست که کلمات رو تلفظ کنه! چون معمولا کردهای سنندج نمی تونن کلمات کردی سورانی رو تلفظ کنن!

فردا هم رمضانه! امسال خیلی حس خوبی دارم! واقعا خوش حالم که رمضانه و سعی می کنم که همه رو روزه باشم! پارسال به خاطر مریض بودنم نتونستم حتی یه روز رو روزه باشم! واقعا سخت گذشت . امیدوارم که امسال بتونم. چون حالم خیلی بهتره!

شب قدر پارسال خیلی دوست داشتم که برم مسجد. ولی چنان درد شدیدی داشتم که تا صبح خوابم نبرد! بدتر از اون دو روز بعدش بود که آندوسکپی دادم!

2 ماهی هست که من طیورالجنه نگاه می کنم! درسته که یه شبکه ای هستش برای بچه ها . ولی بزرگترها رو بیشتر سرگرم می کنه! طیورالجنه صاحبش یه مرد سنی اردنیه  که به وسیله ی خودش ، دو تا پسرش ، چندتا دختر و پسر  کوچک و همچنین سه تا مرد دیگه کلیپ هایی رو درست می کنن و در اونا مسائل دینی رو آموزش رو می دن! خیلی جالبه!حتما هم برای رمضان ویژه برنامه دارن که من مشتاقانه منتظرشونم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:6  توسط   | 

در مهمانی حسین شریعتمداری

 تو این چند وقت کتاب " دو خاطره از زندان : 1 . در مهمانی حاجی آقا . 2. داستان یک اعتراف " رو می خوندم.کتابی که دو تا از امضا کننده های" نامه 90 امضایی به رئیس جمهور" اون رو نوشتن: دکتر حبیب داوران و دکتر فرهاد بهبهانی.

توی سال 69 هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور وقت تصمیم می گیره که از ژاپن و آلمان وام بگیره و این 90 نفر به رئیس جمهور نامه ای می نویسن که این کار رو نکنه، چون برای کشور بد میشه. سه ماه بعدش 23 نفر از امضا کننده ها که عضو نهضت آزادی و جمعیت  ( با سرپرستی مهندس مهدی بازرگان ) بودن  دستگیر میشن. روز 22 خرداد سال 69  ـ انگار توی 22 خرداد خیلی چیزها اتفاق می افته که تقریبا خاطره ی بدی برای ما داره.هرچند برای آقای رئیس جمهور خیلی روز خوبیه. ( سال روز ازدواجش و تقلب 11 میلیونی به نفعش. ) . ــ  مأمورها می یان و این دو نفر و 21 نفر دیگه رو دستگیر می کنن. کسی که اون ها رو بازجویی می کنه فردیه که اسمش حاجی آقاست ولی اسم واقعیش حسین شریعتمداریه. ( سردبیر کیهان و مشاور رهبری ) .  کسی هم که اونا رو مجازات می کنه یکی به اسم آقای 25 . این دو نفر خیلی مجازات میشن که در آخر آقای داوران تحمل می کنه و هیچ اطلاعاتی نمیده و درنتیجه آزاد میشه ولی آقای بهبهانی چون سنشون زیاده ( 51  سال ) تحمل نمی کنن و بعد مجبورش می کنند که یه چیزهایی بگه که اصلا واقعیت نداشته.  وقتی از زندان می یاد بیرون متوجه میشه که چون اون افراد فهمیدن که تحملش کمه بیشتر تو زندان نگهش داشتن!

نمی دونم چه طوری ، اما این کتاب تو سال 82 چاپ میشه ولی فوری اون رو جمع می کنند.

اینا رو نوشتم تا بگم که حتما این کتاب رو گیر بیارید و  بخونید. وقتی آدم این کتاب رو می خونه خیلی بهتر می فهمه چرا عطریانفر 11 کیلو کم کرده و ابطحی 10 کیلو. اون وقت معنای نگاه های نبوی و  رمضان زاده رو هم  خیلی خوب تر می فهمه! و یا خستگی های صفایی فراهانی! درک می کنه که چرا یه بابا حرف های دخترش رو تکذیب می کنه و اون رو دروغگو توصیف می کنه!

همیشه دلم برای اونایی سوخته که بین سال های 84 تا 92 به دنیا می یان. از جمله برادرزاده ی خودم! . بعد از خوندن این کتاب دلم برای خودم بیشتر سوخت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:9  توسط   | 

کرد بودن یا ایرانی بود ن؟ مسئله این است !

نمی دونم چرا ، ولی من به کرد بودنم افتخار نمی کنم. اصلا حس خوبی در مورد مسعود بارزانی ندارم . اصلا هیچ حسی درمورد زبانم ندارم و خیلی چیز های دیگه.

این چیزها برای یک کرد معمولا یک ننگ به حساب می یاد. کردها خیلی زجر کشیدن. خیلی بلاها به سرشون اومده که اصلا به اونا توجهی نشده . شاید به خاطر همینه که خیلی از کردها میرن جامعه شناسی می خونن و تقریبا همه ی اونا آرزو دارن که یه کشور آزاد داشته باشن.

چند وقت پیش خواهرم با دوستاش درمورد هویت قومی و ملی شون حرف می  زد. اونا از این که کرد بودن به خودشون می بالیدن. دوست داشتن که یک کشور مستقل داشتن و حتی حاضر بودن جونشون رو هم در راه کردستان فدا کنن.

ولی من اصلا حاضر نیستم جونم رو برای کردستان فدا کنم. اصلا عین خیالم نیست که انتخابات پارلمان کردستانه. هیچ نوع احساسی  نسبت به مسعود بارزانی ندارم . تازه یک ذره هم ازش بدم می یاد. برام مهم نیست که کشوری آزاد داشته باشم.اما دوست دارم که دیگه بهم ظلم نشه. دیگه به چشم یه اقلیت بهم نکاه نکنن. من دوست دارم که جونم رو برای ایران فدا کنم.  برای ایران . نه برای رهبری . نه برای دولتش و نه هیچ مقام دیگه ای. برای آزادیش و برای عدالت. من خودم رو یک مسلمان ایرانی کرد می دونم. البته  ایرانی که من منظورمه با ایرانی که حالا دارم توش زندگی می کنم ، خیلی فرق داره. ایران من ، ایرانیه که توش ظلمی نیست. من آزادم. دروغ گو هم نداره. اما اگه برم یه کشور خارجی ، من یه مسلمان کرد ایرانم. چون مردم خارج ، ایران رو این ایرانی که دارم توش زندگی می کنم ، می بینن.

من اگه مسعود بیاد سنندج نمی رم استقبالش . اما روزی که موسوی اومد سنندج ، واقعا در پوست خود نمی گنجیدم. این رو از ته دلم می گم.

من از این نظر با خیلی از کردها و یاشاید همه ی اونا ، متفاوتم. نمونه اش بابام که معتقده که ایرانی بودنش فقط شناسنامه ای هستش.

نمی دونم ، شاید وقتی بزرگ شدم ، عقیده ام عوض شد . ولی تا اطلاع ثانوی من یه ایرانی هستم .

اگر نظام آموزشی ایران به هیچ دردی نخوره ، حداقل این حس رو درمن ایجاد کرد !!

تا بعد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:48  توسط   | 

...

        

این روزا سخت مشغول نگاه کردن بی بی سی هستیم.*

                                                               ــــــدـــــــــ

این روزا شب نامه می خوانیم !

                                                             ــــــــــــاـــــــــــــ

این روزا هیچ کس شفافیت نداره . من به خودم هم مشکوکم!

                                                        ــــــــــــــــــــآـــــــــــــــــــ

من تصمیم گرفتم که لیست پیوندهام رو یه نگاه بندازم و وبلاگ همه اغتشاشگران رو حذف کنم!  

                                               ـــــــــــــــــــــــــــــــقـــــــــــــــــــــــــــــ

اصل 27 قانون اصاصی رو یه نگاه بنداز!!بعد بگو کی قانون گریزی می کنه ! شما یا ما؟؟

                                   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من رسماً اعتراف می کنم که توی خانواده مون چندتا اغتشاشگر وجود دارن. ( حدوداً 6 نفر ) و من هرچه نصیحتشون می کنم و به درگاه الهی متوسل میشم که شاید به راه راست برگردن ، فایده ای نداره و مدت مدیدیه که به راه چپ منحرف شدن!!!!

ـ                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسلطــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*البته قابل ذکر هست که من فقط به خاطر این رسانه های خارجی رو نگاه می کنم تا از کار دشمن سر در بیارم !!

                         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مرگ ندا آقا سلطان مشکوک بود. من می گم که دشمن از طریق سازمان جاصوصی ثیا (!) این کار رو انجام داده تا اغتشاشگرها رو معصوم جلوه بده و داره از اونا حمایت می کنه!!

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنداآقاسلطانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  من رسماً حرف های پست قبل رو پس می گیرم و می گم که نوشتن این پست به اجبار اغتشاشگرها بوده و حقیقت نداره!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:5  توسط   |