|
|
|
|
|
ميديا پلير رو باز مي كنم،درايو اف ،شجريان ،آواز،هم نوا با بم: خانه ام آتش گرفته است آتشي جان سوز، هر طرف مي سوزد اين آتش، پرده هام و فرش ها را تارشان با پود، من به هر سو مي دوم گريان ، در لهيب آتش پر دود... استاد شجريان عزيز ،با اين كه من از همان يك،دو سالگي صدايت را شنيدم ،با وجود اين كه با صداي تو بزرگ شده ام نه به خاطر اين كه به آوازت گوش مي دادم بلكه به خاطر اين كه همه در خانه ي ما فقط صداي تو را مي پسنديدند ،اما باز هم از پارسال است كه مطابق ميل باطني خودم به صدايت گوش مي دهم . صداي آسمانيت همه جا را فرا گرفته ،نه تنها مردم ايران ،بلكه مردم دنيا از صدايت لذت مي برند . بارها«هزار گلخانه آواز»را خوانده ام ،بارها از خواندن خاطراتت،از شنيدن زحمت هايت چشمان پر از اشك شدند . بارها به اين فكر كرده ام كه اگر خداي نكرده ديگر نباشيد ،چه كسي مي تواند جايتان را پر كند؟؟و هميشه به اين نتيجه رسيده ام كه هيچ كس در اين دنياي بزرگ ،چه ايراني و چه غير ايراني نمي تواند صداي شما را داشته باشد . به اين فكر كرده ام كه هيچ كس ،حتي كساني كه عاشق موسيقي پاپ وراك و از اين دسته هستند هيچ وقت نتوانستند كه صدايت را انكار كنند. بارها با سروه ،دوست عزيزم مرغ سحر خوانده ايم و هركسي را كه ازت بدشان مي آمد راضي مي كرديم كه فقط ،خسرو آواز ايران! نمي دانم كه دقيقا چه روزي بود ،مثل هميشه تازه از مدرسه رسيده بودم و اينكه اولين كارم باز كردند روزنامه بود.در اعتماد خواندم كه در بيمارستاني ،فوري براي سروه زنگ زدم ،و وقتي گوشي را گذاشتم ،كلي گريه كردم . نمي دانستم چه كار كنم ،فقط اشك مي ريختم ... فردا در سليمانيه ،شهري كه كمي تا قسمتي وجودم به آن وابسته است كنسرت داري . مثل آدم هايي كه اسكيزوفرني دارند دارم به صدايت فكر مي كنم و اين كه فكر مي كنم كه در كنسرتت هستم. و با تو در آخر برنامه مرغ سحر مي خوانم: مرغ سحر ناله سر كن، داغ مرا تازه تر كن... . پ.ن:شكيبايي رفت . به همين سادگي . وقتي شنيدم فوري ياد خواهران غريب افتادم ... .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:18 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. ديشب شروع به خوندن كتاب قصه هاي بهرنگ كردم . آقاي صمد بهرنگي سال 1347 فوت كرده اند.چيز زيادي از ايشون نمي دونم ولي فكر كنم معلم بوده . كتاب قطور 500 صفحه ايشون آدم رو مي بره تو اعماق قصه . هرچند قصه هاي ايشون براي گروه سني ب و ج است ولي واقعا آدم دوست داره بشينه همه اش رو يك جا بخونه . داستان اولدوز و دوستش ياشار من رو تا ساعت 4 شب بيدار نگه داشت تا ماجراهاشون ر بخونم. اولدوز و ياشار با قلب پاكشون و با حرف هاي كه از ته قلبشون بيرون مي اومد تونستن يه عروسك رو به حرف بيارن. . ديشب موقع خواب داشتم به ياشار و دوستش فكر مي كردم . واقعا اگه آدم براي دوستش خوب باشه اون حتي حاضره جونش رو هم بده... . اولدوز چقدر سعي مي كرد كه زن باباش رو راضي كنه كه به حرف هاش گوش بده و اين كه آدم چه قدر ميتونه پست باشه . به اين فكر مي كردم كه مردم قديمي اين قدر ساده هستند كه همه چيز رو به از ما بهتران يا همون اجنه ربط ميدن و اين كه دوتا بچه ي 10 ،11 ساله مي تونن با زيركيشون آدم هاي يه روستا رو دست بندازن . من مهر و عاطفه ي ياشار و اولدوز نسبت به هم ،تلاش هاي اونا براي نجات دادن يه بچه كلاغ ،درست كردن يه عروسك براي زنده كردنش رو هيچ وقت فراموش نمي كنم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:39 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت 5 صبحه و اول مهر . احساس مي كنم توي دلم رو خالي مي كنن . به 2 ساعت بعد فكر مي كنم ،يعني ميشه كه من دوست هاي تازه پيدا كنم؟؟ به زور خودم رو مجبور مي كنم كه بخوابم ولي... فايده اي نداره . سروه.. به فروزان فكر كن ،به الناز ،روز هايي خوبي كه باهم داشتيد . به اونا فكر كن . ولي باز اين فكر ول كن نيست . نمي دونم كه چطور خوابم برد و بعد ... 45 دقيقه بعد از خواب بيدار شدم. مي رم ،دست و صورتم رو مي شورم و مانتوي آبي رنگم رو مي پوشم . صبحانه ام رو كه خوردم دوباره كتاب هاي توي كيفم رو چك مي كنم. زبان و رياضي . چون دوستشون دارم رو تو كيفم مي ذارم . كفش هام رو كه پوشيدم منتظر خواهرم مي مونم كه بياد. با باباو مامان خدا حافظي مي كنم و باهم راه مي افتيم. استرسم رو نمي تونم مهار كنم ،خدا يا خودت بهم كمك كن. وارد مدرسه ميشم.يه مدرسه ي خيلي بزرگ كه روبه روش يه پاركه. يه پارچه ي سفيد رو در مدرسه آويزون كردن . وارد مدرسه كه ميشم پر از آدماي جديده. آدم هايي كه تو عمرم اونا رو نديدم. مي رم توي صف شلوغ سال اولا مي ايستم و ... . دوره راهنمايي تموم شد. به همين سادگي. حالا ديگه تابستونه . زندگي همچنان داره راه خودش رو ميره و ما هم مجبوريم راه اون رو ادامه بديم. حالا كه به گذشته فكر مي كنم ،مي بينم كه چه لحظه هاي خوبي رو از دست دادم. حالا مي فهمم كه چه زندگي خوبي داشتم. دلم براي همه ي دوستام تنگ شده و بعضي از معلم هام ،مخصوصا دبير رياضيم. يه زن جوون ،يه كمي مغرور ،بي اندازه شوخ و ... تدريس عالي. شايد اين خصوصيات با هم جور نياين ولي دبير من اينجوري بود . خب هيچ وقت ورزش هاي سركلاسي ، حرف زدن هامون ،قهرهامون و هيچ چيزمون رو از ياد نمي برم. امسال بهترين سال زندگيم بود . از هر نظر . شايد مشكلاتي داشتم ،ولي به قول يكي از آشنا هامون زندگی با اتفاقات بدش زیباست. اگه اینطوری نبود که قدر اتفاقات خوب رو نمی دونستیم. دلم براي سروه،ثنا و آزاده تنگ ميشه . دلم براي آب بازي هامون ،براي نشستن زير دروازه ي هندبال ،براي گريه كردن هامون ،براي اذيت كردن هامون ،براي شلوغي هامون. ما 4 نفر شلوغترين هاي كلاس بوديم و به قول بعضي ها آشوب گر. همه ي آتيش ها از سر ما بلند ميشد ،ولي باز عالي بود. روز آخر همه دوربين آورده بودن و عكس گرفتيم. يادش به خير. پ.ن:امروز كارنامه گرفتم. بد نبود ولي به قول همون آشناي بالايي حفظ كردن يه نمره ي خوب سخت تر از به دست آوردنشه . ولي من يه صدم از اون معدل ترم اولم پايين بودم. نگه اش داشتم ولي خيلي خوب مواظبش نبودم.فردا آزمون نمونه دولتي دارم . برام دعا كنيد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:27 توسط
|
|
||