سایه دستان وپاهای مردبه طرزغریب و بی تناسبی بزرگ می نمودوتمام کف راهرو و دیوار راتابالا پوشانده بود.این سایه از میان تمام موجودات عالم به یک ( بابا لنگ دراز) غول پیکر شباهت داشت .این تنها نکته ی خنده داری بود که جروشا در تمام عمرش در چهارشنبه های اول هر ماه پیدا کرده بود
بند بالایی قسمت کوچکی از کتاب بابالنگ دراز نوشته ی جین وبستر است . اگه هم کتابش رونخونده باشیدحتماکارتونش رو دیدیدکه پارسال در شبکه ی 2 پخش می شد. خب توصیه می کنم که حتما کتابش رو بخونید. من خودم شخصا 4 بار این کتاب رو خوندم . الا بریم سر خلاصه ی داستان
,,جروشا آبوت درپرورشگاهی در کشور امریکا زندگی می کند. اون دوره ی دبیرستان رو به پایان رسونده و حتی 1 سال اضافی در پرورشگاه مونده است. جروشا استعداد خاصی در نویسندگی دارد.و می خواهد در آینده نویسنده شود. چهارشنبه های هر ماه مسئولان و افراد خیر به دیدن پرورشگاه می آیند. جروشا داستانی نوشته بود به اسم چهارشنبه ی ملال انگیز که یکی از اون افراد خیر پرورشگاه با خوندن داستان از جروشا خوشش می یاد و تصمیم می گیره که اون رو به دانشکده بفرسته. همه ی خرج دانشکده و غیره رو می پردازه . اما در عوض جروشا باید نویسنده بشه و هر ماه یک نامه برای این مرد بفرسته. در دانشگاه جروشا یک دوست خوب به اسم سالی مک براید پیدا می کنه......... بقیه داستان نامه های جروشا به مرد خیر هستش .,,
این کتاب رو بخونید . واقعا قشنگه.
تا بعد
سلام . ببخشید که دیر کردم. امروز می خوام شاهزاده و گدا رو معرفی کنم. حتما اسم این کتاب مشهور مارک تواین رو شنیدید یا کتابش رو خوندید! خب من می خوام خلاصه ی از این داستان رو براتون بگم. البته همش نه. فقط قسمت اول .
شاهزاده و گدا
تام کانتی در خانواده ای خیلی فقیر در کشور انگلستان به دنیا می یاد. در همون روز پسر پادشاه انگلستان هم متولد می شه. همه خوش حال می شن و سرتاسر کشور جشن و پای کوبی میشه.
تام 2 خواهر دوقلو داره که 15 ساله هستن. پدرش گدا ست و تام باید از صبح تا شب بره بیرون و برای پدر و مادر بزرگش که با اونا زندگی میکنه پول بیاره تا اونا شراب بخرن. پدر تام همیشه تام رو می زنه و اذیتش می کنه. مادر بزرگش هم از پدرش بدتر. توی کوچه ای که تام زندگی می کنه یه کشیش هست که به تام درس می ده و درباره ی زندگی شاهزاده ها قصه ها بلده که برای تام تعریف می کنه. تام همیشه دوست داشت که شاهزاده بشه و یا یه شاهزاده رو از نزدیک ببینه. اون هرشب بعده کتکی که می خوره به رختخواب می رفت . همه رو فراموش می کرد و در خواب هاش خودش رو جای یه شاهزاده می دیدکه هزاران نفر زیر دستش کار می کنند و می تونه به همه دستور بده و از غذا هایی که براش می یارن لذت ببره. شبا بدون کتک پدرش به تخت خواب بره و خواب ها ی خوب ببینه. اما صبح روز بعد وقتی بیدار می شد نه از غذا های خوشزه خبری بود نه و نه از نوکرهای قصر پادشاه. فقط یه تکه ی نان خشک و خالی زیر پتوی کهنه اش هست که مادرش با هزار دردسر زیر بالشش گذاشته. از تخت خواب گرم و نرمش هم فقط یه پتوی کهنه باقی مونده. یه روز تام رفت جلوی قصر پادشاه و یه پسر رو دید که داره تو قصر بازی می کنه. نگهبان قصر خواست که تام رو از اون جا بیرون کنه اما شاهزاده ادوارد اون رو وارد قصر کردو بهش غذا داد. تام درباره ی زندگی خودش برای اون حرف زد. تام و ادوارد خیلی شبیه هم بودند. برا همین به پیشنهاد ادوارد اونا لباس هاشون رو با هم عوض کردند. تام شد شاهزاده و ادوارد هم شد یه پسر گدا که باید می رفت پول در می اورد. به نظر شما چی سر راه ادوارده؟؟؟
من این کتاب ور خیلی دوست دارم. خیلی قشنگه . راستی این به کردی هم ترجمه شده که کردی رو هم خوندم. اون هم خیلی خوبه.
تا بعد