سلام بچه ها. امیدوارم که امتحاناتتون رو با موفقیت پشت سر گذاشته باشید.
این شعر رو خیلی وقت بود شنیده بودم..خیلی دوست داشتم که این رو این جا بذارم. ولی متنش رو نداشتم. مدتی قبل تو وبلاگ محیااون رو دیدم. تصمیم گرفتم که این جا بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. شعر تصویر خدا در ذهن یه بچه است. نخوندید ضرر می کنید. برای خوندن شعر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.. ممنون
یه سوال:
دوست داشتید می دونستید آخرین روز زندگیتون چه وقته یا نه. اگه دوست داشتید چرا؟؟!! و اگه نه چرا؟؟!!
پ.ن: نظر خودم رو در آپدیت بعدی می نویسم.
از خواب بیدار می شم. ساعت 30/6 است. هنوز تا ساعت 8 وقت زیاد مونده. یه کم فکر می کنم . ((دیشب خواب چی رو دیدم؟؟)) داره کم کم یادم می یاد. آهان فهمیدم. خواب دیدم دیر سر جلسه حاضر شدم
- خانم حیاتی: رحمانی چرا این قدر دیر اومدی. اگه یه بار دیگه دیر بیای باهات برخورد می کنیم.
خدارو شکر فقط یه خواب بود. کتاب تاریخم رو از رو میز برمیدارم و مشغول خوندن می شم. پایتخت طاهریان شهر نیشابور بود. ورق می زنم. این درس هاآسونن. درس 11. جنگ های صلیبی رو تعریف کنید.جنگ های صلیبی...
ساعت 46/7 است. کتاب رو می بندم و بعد از شستن صورتم به طرف آشپز خونه می رم. مامان،بابا،مادربزرگ و عموم مشغول حرف زدن هستن. سلا م می کنم. یه چای برای خودم می ریزم و می شینم . مشغول خوردن می شم. بابام از مامان بزرگم می پرسه: خب حالا از این عروس جدید راضی هستی؟
_بله . خیلی دختر...
حوصله گوش کردن به حرفاشون رو ندارم.توی ذهنم تاریخ رو مرور می کنم.چنگیز خان حدود 800 سال پیش به ایران حمله کرد. مدارس نظامیه محل درس خواندن طلاب و تجمع دانشمندان بود...
-سروه،سروه...
بابا بود.
-بله باباجون؟
- امتحان تاریخت رو خوندی؟؟
-بله باباجون. 3 دور خوندم.
- خوبه دختر خوبم . ان شا الله موفق می شی.
وقتی صبحونه ام رو خوردم. از جام بلند می شم و می رم تو اتاقم . لباسم رو می پوشم. میام بیرون.
- مامان حاضری بریم؟
- بله اومدم...
((15 دقیقه بعد))
وارد مدرسه می شم. دوستم می یاد پیشم و خودمون رو تو بغل هم میندازیم.
- خوندی سانا؟؟
- آره تو چی؟
- من هم.
با خودم می گم :زیاد مطمئن نگفتی آره. از سانا دور می شم.
می رم پیش دوستای دیگم. همه مشغول خوندنن .سلام میکنم. رو نیمکت می شینم و به کتاب دوستم نگاه می کنم . حوصله ا ونا رو هم ندارم. می رم پیش یکی دیگه.
- سروه چند دور خوندی؟؟
- 3 . تو چی ؟
- الهی بمیری. 1 دور هم نخوندم.
یکی دیگه اومد.
- بچه ها هیچی نخوندم. فئودال رو تعریف کن سروه؟؟
- فئودال به زمین داران بزرگ می گن که... .
_ یه بار دیگه بگو؟
- کتاب رو نگاه کن می فهمی.
زینننننننننننن زینننننننننننننن
سنا می یاد پیشم و میگه:سروه،خانم ... اومده.
- راست می گی ؟
- آره . سال اولا امتحان زبان داشتن . اون هم اومده.
می پرم بالا و:هوراااااااااا
خانم... معلم محبوب منه که امسال معلمم نبود. ولی هنوز هم دوستش دارم.
وارد سالن امتحان می شم. یه صندلی به آخر جای منه. می شینم. یه د فعه خانم... رو می بینم . خندون نگاهش می کنم. اون هم با خنده جوابم رو میده.
- بچه ها دقت کنید. خوب خوب سوالات رو بخونید. اول اسم و فامیلی تون رو بنویسید .هر کی رو ببینیم تقلب کنه باهاش برخورد می کنیم.
باهاش برخورد می کنیم. .این جمله ایه که همیشه اون رو تکرار می کنه.
ورق ها رو دادن . سوال اول :به سوالات درست علامت ضربدر بزنید.....
((20 دقیقه بعد))
از جام پا می شم. به سمت ناظممون که نشسته و ورقه ها رو می گیره می رم. ورقه رو بهش می دم و یه خسته نباشید می گم و می رم. آخییششش . راحت شدم . این هم از این . دیگه اصلا بهش فکر نمی کنم. از پله ها می رم پایین و می رم پیش مامانم. باهم از مدرسه می ریم بیرون و وارد خیابون می شیم...